|
|
|
|
|
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند/من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي/عشق داند كه در اين دايره سرگرداننددر شيراز،شهرعشق، شهرمهر،شهر حافظ، نخستين فراگيري يم اين بود كه چگونه با حافظ انس بگيرم و دمي از او جدا نباشم هنگاميكه مي ديدم، بزرگترها با رويداد هر حادثه ي نابهنگامي،چه تلخ چه شيرين،چشم ها را بسته و كتابش را چون جامي مقدس در دست مي گيرند با خود مي گفتم اين يكي از روموز عشق است كه بايد آن را فراگيرم،و عادتي شد كه تا كنون آن را ترك نگفته ام.هربار كه خسته از رنج روزگار اندوه بردلم چنگ مي زند، با كتابش رو بسوي آرامگاهش مي گذارم تا غبار غم از دل بزدايم،چند روز پيش در برابر آرامگاهش روي سكويي چمباتمه زده بودم ديگر از شلوغي و ازدحام روزهاي نوروز خبري نبود آرامشي سكرآور بر آن مكان مستولي بود،شميم گل ها فضا را پر كرده بود،نواي خوش بلبلان از هر سو بگوش مي رسيد،و من خسته دل را با خود مي برد به ناكجاها،كتابش را باز كردم،اما به يكباره احساس حضوري گرم دل و جانم را تكان داد،آن رند شيرازي در گوشم به نجوا مي خواند:پيوند عمر بسته به مويست هوش دار/غمخوار خويش باش غم روزگار چيستمعني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيستمستور مست هر دو چو از يك قبيله اند/ما دل بعشوه ي كه دهيم اختيار چيستراز درون پرده چه داند فلك خموش/اي مدعي نزاع تو با پرده دار چيست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:42 توسط داریوش
|
|
||